تبليغاتX
زندگی را با تو بودن می خواهم و بس...
يادم نمي ره اون حرف معلم كه اون روز بهم گفت:زندگي يك ميدان است.
حالا كه فكر مي كنم ميبينم كه راست ميگفت. زندگي يه ميدونه ،يه ميدون بزرگ.اما... نمي دونم. واقعا نمي دونم چرا همه ميدون منو پر از مين كردن.
مينهايي بزرگ كه با گذاشتن حتي يه پر خيلي سبك هم روي ضامن اونها همه ي ميدان من به هوا ميره.
ديگه هيچ چيز مهم نيست. جز خودمو زندگيم.شايد خودخواهي باشه .نمي دونم.ولي آخه كسي رو تا حالا تو شهر دلم راه نداده بودم.مي خواستم با مردم باشم ولي حالا كه اونا مي خوان پا روي مين هاي زندگيم بزارن منم ديگه تو دلم راهشون نمي دم...
مي دوني چي كار كردم؟ يه سيم خاردار بزرگ دور دلم پيچوندم تا كسي يه وقت نخواد بياد تو دلم لونه كنه ...
مي دونم شايد اين حرف من براي خيلي هاتون بي معني يا مسخره باشه يا بدتون بياد ولي به نظر من عشق حكايت همون پر سبكي كه اگه روي يه مين حساس بخوابه زندگي آدم رو مي بره رو هوا...
البته اينم بگم بعضي ها انقدر ارادشون قويه كه اگه حتي يه سنگ بزرگم روي مين دلشون بيفته بازم تحمل مي كنن و حاضرن بازم تحمل كنن ولي به طرفشون برسن. بعضي هام كه اصلا تو دلشون مين ندارن.از هفت دولت آزاد .كيف دنيا رو ميكنن. هر كي مي خواد مياد تو دلشون كلي قدم مي زنه بعدم راحت مي زاره ميره؛براشون اصلا مهم نيست.
خلاصه كه حواستون باشه...
  نزارين هر كسي وارد شهر بزرگ دل قشنگتون بشه و براتون
  مين گذاري كنه و بعدشم خودش روي اونا پا بزاره...تا از بين ببرتون...
خب ديگه وقتتو بيشتر از اين نمي گيرم.برو به كارت برس دوست جونم.
همين جا ديگه مي خوام دفترمو ببندم تا ببينم كي باز دلم هواي نوشتن مي كنه...
پس به اميد روزي كه...
اگه بخواي خودت مي توني جمله ي بالا رو كامل كني.ميزارم به عهده ي خودت تا آرزوتو بگي يا بهتره بگم يكي از آرزوهات رو.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 22:10  توسط فرشته | 
بي كار مي شي چي كار مي كني؟...مي خواي من بگم؟ميگم.
فكر مي كني .به ديروزت به امروزت به فردات به كارات به اطرافيانت...به همه چيز و همه كس فكر مي كني به هر موضوعي ...جز به خودت.مگه نه؟
تا حالا شده بشيني ببيني كه كي هستي ؟وجودت چيه؟چي كار مي كني؟اصلا چرا هستي و روزات رو چه طوري شب مي كني؟آيا همش تكراره؟
آيا قصد زندگي داري؟اصلا مي خواي زندگي كني؟يا فقط مي خواي اداي آدماي زنده و جوندار رو در بياري؟تا هر موقع كسي ازت سراغي گرفت و گفت چه خبر از فلاني...بگن زندست ؛زندگيشو مي كنه .يعني مي خواي سر خودتم كلاه بزاري؟نه ديگه...نشد.اين جوري نميشه .اگه مي خواي باشي بايد زندگي كني بايد يه بار بشيني درست واسه خودت كلي فكر كني نه به ديروزت؛امروزت و نه به فردات... فقط و فقط به خودت ،وجودت ،روحت.ببين اين دنيا از جونت چي مي خواد تا حالاشو كه اومدي بقيشم برو اما نه ديگه اون جور كه دنيا مي خواد اون جور كه خودت مي خواي...بشين و به خودت فكر كن ببين چيارو مي خواي از تو خودت حذف كني و با وجود چيا راضي ميشي؟همونارو حذف كن و همونارو بساز .مي دوني چي ميشه؟آره...يه خود تازه .جديد.اما نه اون جور كه دنيا مي خواد ؛اون جور كه خودت مي خواي.بشين و يه خودي از خودت بساز كه خودتم حذ كني...ببين اون موقع چقدر وضع فرق ميكنه.نخير...به اين نميگن خود خواهي شايد اگه درست فكر كنيم خيلي چيز ها هم باب ميل ما خواهد بود هم باب ميل ديگران...نه كه اينا رو فقط به تو بگما ...نه با خودمم هستم .ماها انقدر روزامون پر شده كه ديگه اصلا خودمونو فراموش كرديم.هميشه هم مي خوايم دنبال بهونه بگرديم.(وقت ندارم،سرم شلوغه ،درس دارم،كار دارم و ...اينم واسه خودش يه چيز ميگه ها انگار بي كارم بشينم به خودم فكر كنم...ولمون كن تو رو خدا...دلم از اين حرفا پره...)خودم كه مي دونم اينا رو ميگي...اما باور كن منم وقتم از تو پرتره ولي مي خوام بشينم و يه خود بسازم واسه خودم چون مطمئنم وضع فرق مي كنه.حالام كه امتحانش ضرري نداره فقط چند دقيقه به جاي اينكه بياي تو نت و هي چت كني بشين به خودت فكر كن.مطمئن باش چتت دير نمي شه .من به جات چت مي كنم...
اگه همه آدما يه وقت مختصري رو به خودشون اختصاص بدن خيلي چيزها تغيير مي كنه...
پس بشين .فكر كن .نه به ديروزت؛ امروزت و نه به فردات...
فقط و فقط به خودت...
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 22:44  توسط فرشته | 
تا حالا لفظ سيم آخر به گوشت خورده؟
ولي من شنيدم . نه تنها شنيدم ،بلكه الان؛همين الان مي خوام بگمش.
مي خوام بگم:((زدم به سيم آخر)) مي خوام قيد همه چيو بزنم.اين دفعه دروغ نيست.بلف نمي آم.
مي خوام همه چيو واسه خودم تموم كنم و دوباره بسازم.مگه چيه؟
به نظرم آدم بعضي وقتا بايد واقعا قيد همه چيو بزنه.
مگه چي ميشه آخرش؟ بد تر از اينكه زندگي آدم تباه ميشه؟
نه... به خدا بدتر از اين نيست.لا اقل تو اين دنيا بدتر از اين نيست.از همه كس و همه چيز بدم مياد.آرزوم فرياده .فرياد.از ته دل.روي يه تپه ي بلند تا صدام به آسمون برسه و دلشو بلرزونه.
آخه آدم چقدر از دست دنيا بكشه؟وقتي اين سوال رو از يكي مي پرسي ميگه :تو مورد آزمايش خدايي.
آخه آدم حسابي...چقدر آزمايش؟بلاخره بايد يه نتيجه داشته باشه يا نه؟
دلم به درد اومده از آدماي اين زمونه.از همه كس و همه كس نفرت دارم.بي حوصله كه ميشم واسه خودم عذا مي گيرم.تنها دلخوشيم فقط كاغذ و خودكاره كه به احترام عذايي كه گرفتم خودكارمم مشكي كردم و روي كاغذاي سفيدم سياه مي كنم.اما بلاخره ديگه اين عذا رو تمومش مي كنم مي دوني چرا؟
چون مي خوام بزنم به سيم آخر...
+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 17:16  توسط فرشته | 
پريروزا يه متني رو گوش دادم كه خيلي به دلم نشست.واقعا قشنگ بود و ارزش گوش دادن رو داشت
حالا نمي دونم . ولي من كه خيلي خو شم اومده بود.
به خاطر همين هم گفتم بد نيست دوستامم اين متنو بخونن.
اين بود اون متن:
ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود،فريب مي فروخت.
مردم دورش جمع شده بودند هياهو مي كردند و هول ميزدند و بيشتر مي خواستند.
توي بساطش همه چيز بود:دروغ ،هوس،غرور،خيانت،جاه طلبي و...
هر كس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد.بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند ، بعضي پاره اي از روحشان را؛بعضي ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد.حالم را به هم ميزد.دلم مي خواست همه ي نفرتم را روي صورتش تف مي كردم.
انگار ذهنم را خواند.موذيانه خنديد و گفت :من كاري با كسي ندارم فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم؛نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم كه چيزي از من بخرد.مي بيني؟!
آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.جوابش را ندادم.
آنوقت سرش را نزديكتر آورد و گفت :البته تو با اينها فرق مي كني .تو زيركي و مومن.
زيركي وايمان آدم را نجات مي دهد.اينها ساده اند و گرسنه.به جاي هر چيزي فريب مي خورند.
از شيطان بدم مي آمد ؛حرفهايش ولي شيرين بود.گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت...
ساعت ها كنار بساطش نشستم تا اينكه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز هاي ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم:بگذار يك بار هم شده كسي چيزي از شيطان بدزدد ؛بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ي كوچك عبادت را باز كردم.توي آن اما جز غرور چيزي نبود...
جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
فريب خورده بودم.فريب...
دستم را روي قلبم گذاشتم .نبود!
فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دويدم .تمام راه لعنتش كردم .تمام راه خدا خدا كردم . مي خواستم يقه ي نامردش را بگيرم.به ميدان رسيدم اما...
شيطان آنجا نبود.
آنوقت نشستم و هاي هاي گريه كردم .اشكهايم كه تمام شد بلند شدم تا بي دليم را با خود ببرم كه صدايي شنيدم .صداي قلبم را.
و همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.به شكرانه ي قلبي كه پيدا شده بود...

امیدوارم که خوشت.ن اومده باشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 21:20  توسط فرشته | 
يكي بود يكي نبود
يه عده عاشق ريخته بود روي زمين.مي خواستند باهم باشن اما روزگار بهشون اجازه نمي
داد.بي رحم بود
عاشقا دلشون گرفته بود.چون مي خواستند به معشوقه هاشون برسن.اونها اجازه نداشتند.
انقدر از روزگار بدشون مي اومد كه به اون لقب دنيا رو داده بودند.چون مي دونستند كه 
هيچ چيز بي معرفت تر و پست تر از دنيا پيدا نمي شه.اگه مي خواستند به عشقشون برسن
بايد از دنيا مي گذشتن.
به هر كس كه مي گم باورش نمي شه؛اما...
اونها گذشتند؛از دنيا.بخاطر عشقشون، بخاطر زندگيشون،بخاطر اينكه هر كس كه بخواد به
عشقش برسه بايد و بايد دنيا رو كنار بذاره.البته تبعيض همه جا دخالت داره اين جا ها هم 
دنيا تبعيضاتي قائل مي شه اما كمتر پيدا مي شه از اين جور تبعيض ها..ولي رسم معموله ي 
دنيا اينه .كه بايد گذشت .از دنيا.
معمولا هيچ چيز در اينجا به روال خواست ما پيش نمي ره .
به قول مهناز يا همون ممل كوچولو هر كس رو كه تو دوستش داري اون 
دوستت نداره،هر كس كه تو رو دوست داره تو دوستش نداري ،هردونفري كه همديگر رو
دوست دارن بايد از دنيا بگذرن كه به هم برسن و هر دو نفري كه همديگر رو دوست ندارن 
به قول بزرگترها به اجبار زمونه بايد به هم برسن.
خب چي كار مي شه كرد؟دنياست ديگه ...بي وفا.بايد بسوزيم و بسازيم.مي سوزيم و
مي سازيم.تا بلاخره دنيا به آخر برسه و تمام بشه.
مطمئنم كه همه چيز يه روز بلاخره عوض مي شه.شك نكن
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 18:18  توسط فرشته | 
مي شنوي ؟صداي ناله ها و زاري هاي يك زائر كه تنها كسش بعد از خدايش تو هستي؟
اوست كه شب و روز آرزو مي كند كه زائر جمال زيباييت باشد.
مي خواهد با تو باشد تا زندگي را به او بياموزي.اوست كه تنها سنگ صبورش تويي.ميدانم جسارت بزرگي است كه كلمه ي تو را در مقابل سالار شهيدان به كار بردن اما به خودت قسم فكر مي كنم كه تنها دوست ديرينه ام تويي كه اينگونه مي خوانمت.مي داني دلتنگم.مي خواهمت.
به خودت قسم در زندگي بي هدفم تنها و تنها تو را مي خواهم و بس.به من عنايتي فرما و دلم را خوش كن .خودت
مي داني كه فرشته تنها تو را مي خواهد و جز به تو نمي انديشد و ديگر هيچ.
جز اسم حسين بر زبان نمي آورد.يك كلام است.دوست دارد او يكي از ديوانگان عشق حسيني باشد و خودش را به قل و زنجير نام حسين بيافكند تا حسين او را با نيم نگاهي بخردو در خانه ي دوستداران خويش راه دهد.
ميدانم كه ديوانگي را از حد گذرانده ام كه تقاضاي حضور در خانه ات را مي كنم ولي به آبي كه تا نزديكي دهان ابولفضل رفت ولي به لبش نخورد كنيزيت را مي كنم.تنها نگاهي به سر تا پايم بيافكن تا لااقل بخاطر كثيفي گناهانم شرمنده شوم،چرا كه شرمندگي كه از نگاه حسين باشد لذت بخش است.
مي دانم كه شايد بخشوده شده ام كه او ميان اين همه عاشق نگاهي به يكي از بي نوايانش كرده.
يعني مي شود
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:16  توسط فرشته | 
برای تو.فرقی نداره.دختر یا پسر.
یه سلام.به روی قشنگت که با چشای زیبات داری این خط رو دنبال می کنی که ببینی فرشته این بار می خواد چی بگه؟
به نظر تو می خواد چی بگه؟حتمی می خوای بگی فرشته جز از عشق گفتن چیزی بلد نیست.اما عزیزم!سخت در اشتباهی.چون اتفاقا اگه فرشته اندکی از عشق می نویسه اما بدون که حتی ذره ای اون رو درک نکرده و نمی فهمه.اون هیچ وقت عاشق نشده و نمی شه.
این بار از عشق خبری نیست.خیالت رو راحت کنم،این بار خودممو خودتون،دوستای قشنگم.شاید این بار یه قدر دانی باشه شاید یه نوع معرفی شاید...نمی دونم !!!خودت بخون تا چی ازش برداشت کنی.
یه پذیرایی.مطمئنم که خیلی خسته ای از بس به وبلاگهای مختلف سر زدی و متن هاشون رو خوندی و نظر دادی،از بس نشستی و با این و اون چت کردی،از بس دنبال یه فایل تو اینترنت سرگشته شدی...می دونم که خیلی سرت شلوغه.پس پذیرایی من از تو این باشه.که هی دختره...اهای پسر!بلند شو...دستاتو بکش .کمرت رو به چپ و راست بچرخون.آهان!بدنت رو کش بده.دیدی؟چه حالی بهت داد.آهای تو که این کارو نکردی !شک نداشته باش که بدجوری سرت کلاه رفت.چون دنیا رو که بگردی یه همچین پذیرایی ازت نمی کنن.مطمئن باش.
یه خواهش.از تو که می دونم هیچ وقت انقدر بد نمی شی که تقاضام رو رد کنی .مگه نه؟
دوست دارم اگه به اینجا سر میزنی،یه سری متن ها رو می خونی،لطف می کنی نظر میدی،تمامی عیب ها و نقص های منو بهم گوش زد کنی.از هر نظر.نه اینکه فقط بگی ...وبلاگ قشنگی داری...اگه اشکالا رو بهم بگی می تو نم بیشتر تلاش کنم.راه برام باز میشه که اگه از اون ور مامانه هی داد می زنه:بیا بیرون دختر تو که پدر تلفن رو در آوردی.اگه به بابات نگفتم شب تا صبح توی اینترنتی!
منم بهش بگم :مامان خانم دوستام اومدن از وبلاگم انتقاد کردن وگفتن فلان عیب رو داره.می خوام بر طرفش کنم که بیشتر بیان بهم سر بزنن.اینجوریه دیگه...
یه تشکر. از تو دوست خوبم .از اینکه بلا خره وقت می زاری که این صفحه ی صورتی رنگ رو تماشا می کنی .البته بهت بگم هان!اگه متن ها رو نخونی از دستت رفته تازه نظرم باید بدی .ببخشید که انقدر رک حرف می زنم هان!شوخی کردم.از اینکه در نظر هاتون انقدر به من لطف دارید نهایت تشکر رو دارم.دوستای خوبم.
یه خدا حافظی.آره،دیدی؟بازم خدا حافظی خودش رو انداخت وسط بازم یاد اون گفته افتادم که هر سلامی یه خداحافظی داره.چقدر از خداحافظی بدم میاد.البته نه از معنی لغتش هان!از اینکه خداوند عزیزم از تو دوست خوبم محافظت کنه،خیلی هم خوشحال میشم.اما خب دیگه. ببین بازم داریم کم کم وارد حصار عشق میشیم.اما نه من قول دادم.که از عشق حرف نزنم .لااقل تو این چند خط جداگانه.ولی فراموش نکنید که عشق چیزی نیست که بشه انکارش کرد.
دوستون دارم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 12:11  توسط فرشته | 
چرا؟...آخه چرا؟
خدا جون !چرا انقدر بین بنده هات فرق می زاری؟تبعیض تا چقدر؟
مگه همشون آدم نیستند ؟از خاک؟هه...آدما از خاکن و انقدر به خودشون می نازن؟
اینجارو نگاه کن خدا!همین جا رو میگم روی کره ی زمین...ببین از خاک چه چیز هایی ساخته شده!غرور،تکبر،پستی،بی لیاقتی،دروغ،کم ارزشی،و...بازم بگم؟فکر نمی کنم احتیاجی باشه بیشتر از این صفت بعضی آدم ها رو تو این دفتر خلاصه کنم.آخه خودت که می دونی .واقفی.اما با این حال که میدونی بازم بینشون فرق میزاری.
آدما دو دسته اند.یه دسته خوشبختی رو با زندگی قاتی کردن و اینطوری روزهاشونو شب می کنن و شباشونو روز.یه دسته هم اساره ی مرگ رو با شربت زندگی در هم آمیخته اند و با بد بختی منتظر رد شدن عقربه های ساعت از روی شماره ها هستند.
یه عده انقدر خواسته هاشون بر آورده شده که توی فرهنگ لغت ذهنشون معنی کلمه هایی مثل :نه،نمی شه ّعدا،حالانه...واینجور چیزها رو پیدا نمی کنن.مثل اون دختر بچه ای که هر هفته زنگهای نقاشی ،عکس حیاط استخر دار خونشون رو میکشه و به بچه ها نشون می ده که خونه ی ما این طوریه هان!قشنگه؟
یه عده هم انقدر به برگه های در خواستشون مهر رد زده شده که فقط برای یک بار هم که شده آرزوی شنیدن کلمه هایی مثل:چشم،باشه،همین حالا،واینطور کلمه ها رو دارن.مثل اون دختر بچه ای که هر هفته زنگهای نقاشی بخاطر نداشتن مداد رنگی هی گریه می کرد و به روزگار دشنام می داد.
خدا جونم!نگاه کردی .اونها هم مثل همن.البته نه خیلی.فقط می تونم بگم:هر دو دختر بچه اند.توی دنیای امروز.روی کره ی زمین .ساخته شده از خاک ...
پس چرا وقتی این دو تا دختر رو کنار هم می زارم بینشون هفتاد سال فرق میبینم؟...اما من امید وارم.می دونم که روزی میاد که همه ی تبعیض ها،فرق ها،دوری ها،...بلاخره یک  روز تمام میشه.بلاخره یه دنیایی میاد که مساوی بودن رو تو ذهن انسانهای خاکی بکنه...
ای کاش زود تر بیاد اون روز...
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 13:53  توسط فرشته | 
گفت اسمت چیه؟
انگار که از آخرت سر خرده باشم و دوباره تو این دنیا افتاده باشم دست پاچه و هل از کنار ساحل بلند شدم .اطرافم رو نگاه کردمو گفتم:با منی ؟!!گفت آره با توام.انقدر خوشحال شدم که برای چند دقیقه دنیا رو کنار گذاشتم . آخه کم چیزی نبود.بلاخره یکی از من یه سراغی گرفته بود.اسممو پرسیده بود.می فهمی یعنی چی ؟این برای من یه دنیا بود.
چرا جواب نمی دی ؟ خجالت می کشی ...؟
م...م...من فرشته ام.
از ته دل زد زیر خنده انگار قلقلکش داده بودم.گفت فرشته فرشته که میگن تویی ؟
گفتم:آره خب اسمم فرشته است .اسم بدیه؟
نه اسم بدی نیست ولی تو که فرشته نیستی ...کو بال و پرت؟ پیرهن بلند و سفیدت؟کفشای طلاییت؟...داری دروغ میگی...
نه به خدا.اسمم فرشته است.اما وقتی تو صف فرشته ها بودم ،وقتی نوبت من شد خدا یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت:نه...تو عاشق میشی !برو از صف فرشته ها بیرون ...برو و شکر گذار باش که فرصت زندگی و عاشق شدن به تو داده شده است .منم پام رو از توی صف بیرون آوردم و روی کره ی زمین گذاشتم.وحالا کارم به اینجا کشیده شده.وقتی که به بقیه می گم که فرشته ام مسخره ام میکنن.ترکم می کنن. بهم می گن حیف اسم فرشته که روی تو گذاشتن.آخه چرا تو این دنیا ی خاکی اگه کسی کسب و کارش عشق باشه باید قید همه چیز رو بزنه؟دیگه حتی منم دارم از عشق زده میشم.خنده روی لباش خشک شده بود .انگار می تونست منو درک کنه .نمی دونم شاید همیه بغضی توی گلوش بود.
بعد از چند دقیقه خاموشی وتنها شنیدن امواج دریا به سخن آمد و گفت:اتفاقا منم توی صف فرشته ها بودم.وقتی نوبت من شد که خدا بهم پاکی عنایت فرماید،یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت : نه ... تو خمون کسی هستی که فرشته عاشقت میشه...برو از صف فرشته ها بیرون.و بدان که فرصت بی همتایی به دست آورده ای که کسی عاشقت باشه.حالال هم آمده ام روی کره ی خاکی.نزدیک به تو...
 نمی دونستم چی بگم.من آن دنیایی که برای خود فرض می کردم مانند خو دم بود.عاجز و بی چاره.او هم فرصت فرشته بودن و پاک ماندن را از دست داده بود و به مخلوقی به نام انسان تبدیل شده بود .درست مثل خودم.چاره ای نبود باید عاشقش می ماندم.ای کاش فرشته ای به نام فرشته هرگز از صف فرشتگان بیرون نمی رفت.دستش را به دست گرفتم و گفتم:ما بایدبرای هم بمانیم تا همیشه .این خوب است تنها بدیش آن است که در این دنیا باید بسوزیم و بسازیم.
راضی از هر بلای به سر آمده عزم حرکت کردیم به آشیانه ی عشق...اما...
راه پله ای ابدی رو به آسمان ظاهر شد.و ما را به سوی خود فرا خواند.
آری خداوند عشق ما را در دنیای خود ،دنیای فرشتگان ،دنیای ابری پذیرفته بود.دنیایی که هیچ خبری از خاک وگل نبود .چون می دانست کع من یعنی بهتر بگویم فرشته در دنیای آدم ها عاشق نمی ماند و سنگ میمیرد.

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط فرشته | 
خدایا... مگر نمی گویی عدالت ؟ پس کو ؟کجاست؟ شاید هم هست و من آن را نمی بینم .
اما همان اندازه که به وجودت اطمینان دارم همان اندازه مطمئنم که هیچ عدالتی وجود ندارد،یا حد اقل نزدیکی های من نمی آید.می پرسی چرا؟آخر هیچ کس نییست که به دردهای داغ من تنوری دهد یا مرحمی روی آنها گذارد.اما ...من دیگر نمی توانم خود دار باشم.به حرفهایم گوش دهید حتی برای دل خوشی من.
از رمانیکه عاشق شدم منتظرش هستم.باید در برق تیز آفتاب انتظار پاهایم تاول می زد تا شاید صدای قدمی را از پشت درختهای انتهای جنگل می شنیدم.
سوی چشمانم از دست رفته بود.از این ناراحت شده بودم که چگونه سیمای دلنشینش را در انتهای جاده ببینم؟اما می دانستم که همیشه با وجودش می توانم بوی زندگی را از دور دستها حس کنم و دلم خوش بود.روزها گذشت ولی باز هم امید وار بودم .بعد از چند سال امید پای بند من رو به نا امیدی میرفت.دیوارهای دلم صفت پوسیدگی را به خود نسبت داده بودند درختان جنگل خشک شدند،زمین ترک ترک شد و نیامدچشمانم را بستم . دلم را به خدا دادم و گفتم:از بین ببرش . بکش این دل نقره داغ را.اما خدا آن را پس زد.
به او التماس کردم ، زار زدم ،گریه کردم، اما قبول نکرد. نا امید از هر چیز موجود در دنیای بی قید و بند روی صندلی هزار ساله نشسته و تاب می خوردم.باز پلکهایم را روی هم آوردم و زندگی را درون سیاهی درون چشم پایان یافته دیدم.
ناگهان بویی حس شامه ی مرا در تیرس خود قرار داد .این بو بوی زندگی بود همان بویی که در وجود محبوبم حس می کردم.همان بویی که ندا می داد جدایی و انتظار پایان یافته.این بو بوی زیبایی بود.
پنجره ها را گشاییدم .درختان سبز شده بودند،صدای روان جویبار می آمد ،بلبل آواز می خواند ،زمین با طراوت شده بود.انگار می خواستند به من نشان دهند که عجله کن لحظه ی موعود است.و خود را در شادی من شریک کنند.لباس زیبایی به تن کردم .در را باز کردم و در چهار چوب دری ایستادم که در مقابلش جاده ی درازی بود .درختان مانند گنبد های نورانی در دو طرف،این جاده را چراغانی کرده بودند.
صدای تپش قلبم آرام نمی گذاشت و امانم را بریده بود.پاهایم قصد حرکت داشتند و شور و شوقی در دلم بوجود آورده بودند که نمی توانستم آنرا کنترل کنم.می خواستم قدم بردارم اما نمی شد.می ترسیدم ولی ...بلاخره پایم را کمی به عقب بردم و خاستم که جلو بیاورم که... .
هر دو پایم سر جایشان خشک شد...بلاخره تمام شد.
او آمد .می توانستم او را ببینم.آری... انتظار به پایان رسید.او را میدیدم.با همان سوی چشم کم.خودش بود.او بود که روی بستری سپید رنگ بر روی چهار دست رو به آسمان آرمیده بود.و میدانست که برمی گردد.کم کم نزدیک تر و نزدیک تر می شد.چهار سیاه پوش آنرا مقابلم گذاشتند و مانند سنگدلان بی روح بی تفاوت رفتند.نمی دانم خوشحال بودم یا ناراحت.چشمانم تنها به چشمان بسته اش خیره شده بود.در مقابل ابهت یکتایش زانو زدم . به او گفتم.گفتم که چقدر درد کشیده ام.گفتم که با آمدنش جانم را خلاصی داد.گفتم به او که چقدر درد دارد که وقتی منتظر کسی هستی ،انتظارش را می کشی ،نا امید شوی بعد دوباره به تو امید دهندو تو دوباره منتظر بمانی و بعد ببینی که همه چیز تمام شده.اومرده بود و تمام دنیای مرا هم با خود به نیستی برده بود
آنشب را تا صبح بر سر جنازهی دنیایم ضجه زدم و فریاد کشیدم.اما حتی یک نفر از آن سیاه پوشان شوم هم از من خبری نگرفت...
خدایا تو به این بد بختی و بی کسی عدالت می گویی ...؟
چه عدالتی!!!

                                   چقدر سیاه.....

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14:12  توسط فرشته | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
افسانه ی من به پایان رسیده
احساس می کنم که این آخرین منزل است
دیگر نه بانگ فریادی
دیگر نه آوای رهایی
تنهایی آرمگاه جاوید من است
و درود و سکوت
همنشین تنهایی جاودانه من است

نوشته های پیشین
هفته چهارم بهمن 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
پیوندها
یادم تو را برای همیشه فراموش
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نجواهای من
راحیل
هارای هارای
رنگین کمان بی رنگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM